نامه سی و یکم .... سینه خیز رفتن
گل پسرم میخوام بازم ازت بنویسم
رادین عزیزم، شما درست تاریخ 06/30 ساعت 8:15 صبح برای اولین بار کمی سینه خیز روی تخت رفتی. پستونک کمی جلوتر از خودت بود و دوست داشتی بگیریش. شروع کردی به کشیدن زانوت و به پستونک رسیدی، گرچه فعلا برات سخته. همون روز هم یک ساعت بعد باز هم برای اولین بار پات رو انقدری بالا آوردی که به سمت دهانت بردی. منم با کلی ذوق و شوق کارات رو میدیدم و تشویقت میکردم عزیز دلم. فعلا وقتی به سینه خوابیدی نمتونی به پشتت برگردی و بعد از اینکه خسته شدی شروع به گریه کردن میکنی تا برت گردونیم.
بابایی، میوه رو برات پوست میکنه و میزاره جلوی دهانت. شما هم شروع میکنی به لیس زدن میوه. خیلی دوست داری گلم. وقتی میخوایم که دیگه بهت ندیدم گریه میکنی. امیدوارم خوش غذا هم باشی. ایشالله تا سه روز دیگه غذای کمکیت رو شروع میکنیم.
الان دیگه خدا رو شکر کمتر غریبی میکنی و سریع اخت میگیری با اطرافیانت.


نامه سی و یکم .... سینه خیز رفتن 
